Tuesday, 25 December 2007


Mark 12

The Parable of the Tenants

1He then began to speak to them in parables: "A man planted a vineyard. He put a wall around it, dug a pit for the winepress and built a watchtower. Then he rented the vineyard to some farmers and went away on a journey. 2At harvest time he sent a servant to the tenants to collect from them some of the fruit of the vineyard. 3But they seized him, beat him and sent him away empty-handed. 4Then he sent another servant to them; they struck this man on the head and treated him shamefully. 5He sent still another, and that one they killed. He sent many others; some of them they beat, others they killed.

6"He had one left to send, a son, whom he loved. He sent him last of all, saying, 'They will respect my son.'

7"But the tenants said to one another, 'This is the heir. Come, let's kill him, a

nd the inh

eritance will be ours.' 8So they took him and killed him, and threw him out of the vineyard.

9"What then will the owner of the vineyard do? He will come and kill those tenants and give the vineyard to others. 10Haven't you read this scripture:
" 'The stone the builders rejected
has become the capstone;
11the Lord has done this,
and it is marvellous in our eyes'?"

12Then they looked for a way to arrest him because they knew he had spoken the parable against them. But they were afraid of the crowd; so they left him and

went away


Paying Taxes to Caesar


they sent some of the Pharisees and Herodians to Jesus to catch him in his words. 14They came to him and said, "Teacher, we k

now you are a man of integrity. You aren't swayed by men, because you pay no attention to who they are; but you teach the way of God in accordance with the truth. Is it right to pay taxes to Caesar or not? 15Should we pay or shouldn't we?"

But Jesus knew their hypocrisy. "Why are you trying to trap me?" he asked. "Bring me a denarius and let me look at it." 16They brought the coin, and he asked them, "Whose portrait is this? And whose inscription?"
"Caesar's," they replied.

17Then Jesus said to them, "Give to Caesar what is Caesar's and to God what is God's."
And they were amazed at him.

Marriage at the

18Then the Sadducees, who say there is no resurrection, came to him with a question. 19"Teacher," they said, "Moses wrote for us that if a man's brother dies and leaves a wife but no children, the man must marry the widow and have children for his brother. 20Now there were seven brothers. The first one married and died without leaving any children. 21The second one married the widow, but he also died, leaving no child. It was the same with the third. 22In fact,

none of the seven left any children. Last of all, the woman died too. 23At the resurrection whose wife will she be, since the seven were married to her?"

24Jesus replied, "Are you not in error because you do not know the Scriptures or the power of God? 25When the dead rise, they will neither marry nor be given in marriage; they will be like the angels in heaven. 26Now about the dead rising—have you not read in the book of Moses, in the account of the bush, how God said to him, 'I am the God of Abraham, the God of Isaac, and the God of Jacob'? 27He is not the God of the dead, but of the living. You are badly mistaken!"

The Greatest

28One of the teachers of the law came and heard them debating. Noticing that Jesus had given them a good answer, he asked him, "Of all the commandments, which is the most important?"

29"The most important one," answered Jesus, "is this: 'Hear, O Israel, the Lord our God, the Lord is one. 30Love the Lord your God with all your heart and with all your soul and with all your mind and with all your strength.' 31The second is this: 'Love your neighbour as yourself.’ There is no commandment greater than these."

32"Well said, teacher," the man replied. "You are right in saying that God is o

ne and there is no other but him. 33To love him with all your heart, with all your understanding and with all your strength, and to love your neighbour as yourself is more important than all burnt offerings and sacrifices."

34When Jesus saw that he had answered wisely, he said to him, "You are not far from the kingdom of God." And from then on no one dared ask him any more questions.

Whose Son Is the Christ

35While Jesus was teaching in the temple courts, he asked, "How is it that the teachers of the law say that the Christ is the son of David? 36

David himself, speaking by the Holy Spirit, declared:
" 'The Lord said to my Lord:
"Sit at my right hand
until I put your enemies
under your feet." ‘37David himself calls him 'Lord.' How then can he be his son?"
The large crowd listened to him with delight.

38As he taught, Jesus said, "Watch out for the teachers of the law. They like to walk around in flowing robes and be greeted in the marketplaces, 39and have the most important seats in the synagogues and the places of honour at banquets. 40They devour widows' houses and for a show make lengthy prayers. Such men will be punished most severely."

The Widow's Offering

41Jesus sat down opposite the place where the offerings were put and watched the crowd putting their money into the temple treasury. Many rich people threw in large amounts. 42But a poor widow came and put in two very small copper coins, worth only a fraction of a penny.

43Calling his disciples to him, Jesus said, "I tell you the truth, this poor widow has put more into the treasury than all the others. 44They all gave out of their wealth; but she, out of her poverty, put in everything—all she had to live on."


باغبانان شرور

مَرقُس ۱۲:‏۱-۱۲ - مَتّی ۲۱:‏۳۳-۴۶؛ لوقا ۲۰:‏۹-۱۹

۱سپس عیسی به مَثَلها با ایشان سخن آغاز کرد و گفت: «مردی تاکستانی غَرْس کرد و گرد آن دیوار کشید و حوضچه‌ای برای گرفتن آبِانگور کند و برجی بنا کرد. سپس تاکستان را به چند باغبان اجاره داد و خود به سفر رفت.۲در موسم برداشت م

حصول، غلامی نزد باغبانان فرستاد تا مقداری از میوۀ تاکستان را از آنها بگیرد.۳امّا آنها غلام را گرفته، زدند و دست‌خالی بازگرداندند.۴سپس غلامی دیگر نزد آنها فرستاد، ولی باغبانان سَرش را شکستند و به او بی‌حرمتی کردند.۵باز غلامی دیگر فرستاد، امّا او را کشتند. و به همینگونه با بسیاری دیگر رفتار کردند؛ بعضی را زدند و بعضی را کشتند.۶او تنها یک تن دیگر داشت که بفرستد و آن، پسر محبوبش بود. پس او را آخر همه روانه کرد و با خود گفت: ”پسرم را حرمت خواهند نهاد.“۷امّا باغبانان به یکدیگر گفتند: ”این وارث است؛ بیایید او را بکشیم تا میراث از آن ما شود.“۸پس او را گرفته، کشتند و از تاکستان بیرون افکندند.۹حال، صاحب تاکستان چه خواهد کرد؟ خواهد آمد و باغبانان را هلاک کرده، تاکستان را به دیگران خواهد سپرد.۱۰مگر در کتب‌مقدّس نخوانده‌اید که:

«‌”همان سنگی که معماران رد کردند،

سنگ اصلی بنا شده است؛


خداوند چنین کرده

و در نظر ما شگفت می‌نماید“؟»

۱۲آنگاه بر‌آن شدند عیسی را گرفتار کنند، زیرا دریافتند که این مَثَل را درباره آنها گفته است، امّا از جمعیت بیم داشتند؛ پس او را ترک کردند و رفتند.

سؤال دربارۀ پرداخت خراج


قُس ۱۲:‏۱۳-۱۷ - مَتّی ۲۲:‏۱۵-۲۲؛ لوقا ۲۰:‏۲۰-۲۶

۱۳سپس بعضی از فَریسیان و هیرودیان را نزد عیسی فرستادند تا او را با سخنان خودش به‌دام اندازند.۱۴آنها نزد او آمدند و گفتند: «استاد، می‌دانیم مردی صادق هستی و از ک

سی باک نداری، زیرا بر صورت ظاهر نظر نمی‌کنی، بلکه راه خدا را به‌درستی می‌آموزانی. آیا پرداخت خراج به قیصر رواست یا نه؟۱۵آیا باید بپردازیم یا نه؟» امّا عیسی به‌ریاکاری آنها پی برد و گفت: «چرا مرا می‌آزمایید؟ دیناری نزد من بیاورید تا آن را ببینم.»۱۶سکه‌ای آوردند. از ایشان پرسید: «نقش و نام روی این سکه از آنِ کیست؟» پاسخ دادند: «از آنِ قیصر.»۱۷عیسی به آنها گفت: «پس مال قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا.» آنها از سخنان او حیران ماندند.

سؤال دربارۀ قیامت

مَرقُس ۱۲:‏۱۸-۲۷ - مَتّی ۲۲:‏۲۳-۳۳؛ لوقا ۲۰:‏۲۷-۳۸

۱۸سپس صَدّوقیان که منکر قیامتند، نزد وی آمدند و سؤالی از او کرده، گفتند:۱۹«استاد، موسی برای ما نوشت که اگر برادر مردی بمیرد و همسرش فرزندی نداشته باشد، آن مرد باید او را به‌زنی بگیرد تا نسلی برای برادر خود باقی گذارد.۲۰باری، هفت برادر بودند. برادر نخستین زنی گرفت، و بی‌فرزند مرد.۲۱پس برادر دوّم آن بیوه را به‌زنی گرفت، امّا او نیز بی‌فرزند مرد. برادر سوّم نیز چنین شد.۲۲به همینسان، هیچیک از هفت برادر فرزندی بهجا نگذاشت. سرانجام، آن زن نیز مرد.۲۳حال، در قیامت، آن زن همسر کدامیک از آنها خواهد بود، زیرا هر هفت برادر او را به‌زنی گرفته بودند؟»

۲۴عیسی به ایشان فرمود: «آیا گمراه نیستید، از آن‌رو که نه از کتب‌مقدّس آگاهید و نه از قدرت خدا؟۲۵زیرا هنگامی که مردگان بر‌خیزند، نه زن می‌گیرند و نه شوهر اختیار می‌کنند؛ بلکه همچون فرشتگان آسمان خواهند بود.۲۶امّا دربارۀ برخاستن مردگان، آیا در کتاب موسی نخوانده‌اید که در ماجرای بوته، چگونه خدا به او فرمود: ”من هستم خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب“؟۲۷او نه خدای مردگان، بلکه خدای زندگان است. پس شما بسیار بر‌خطایید!»

بزرگترین حکم

مَرقُس ۱۲:‏۲۸-۳۴ - مَتّی ۲۲:‏۳۴-۴۰

۲۸یکی از علمای دین به آنجا نزدیک شد و گفتگوی آنها را شنید. چون دید که عیسی پاسخی نیکو به آنها داد، از او پرسید: «کدام حکم شریعت، مهمترینِ همه است؟»۲۹عیسی به او فرمود: «مهمترین حکم این است: ”بشنو ای اسرائیل، خداوندْ خدای ما، خداوندِ یکتاست.۳۰خداوندْ خدای خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی فکر و با تمامی قوّت خود محبت نما.“۳۱دوّمین حکم این است: ”همسایه‌ات را همچون خویشتن محبت کن.“ بزرگتر از این دو حکمی نیست.»۳۲آن عالم دین به او گفت: «نیکو فرمودی، استاد! براستی که خدا یکی است و جز او خدایی نیست،۳۳و به او با تمامی دل و با تمامی عقل و با تمامی قوّت خود مهر ورزیدن و همسایۀ خود را همچون خویشتن محبت کردن، از همۀ هدایای سوختنی و قربانیها مهمتر است.»۳۴چون عیسی دید که عاقلانه پاسخ داد، به او فرمود: «از پادشاهی خدا دور نیستی.» از آن پس، دیگر هیچ‌کس جرئت نکرد چیزی از او بپرسد.

مسیح پسر کیست؟

مَرقُس ۱۲:‏۳۵-۳۷ - مَتّی ۲۲:‏۴۱-۴۶؛ لوقا ۲۰:‏۴۱-۴۴

مَرقُس ۱۲:‏۳۸-۴۰ - مَتّی ۲۳:‏۱-۷؛ لوقا ۲۰؛ ۴۵-۴۷

۳۵هنگامی که عیسی در صحن معبد تعلیم می‌داد، پرسید: «چگونه است که علمای دین می‌گویند مسیح پسر داوود است؟۳۶داوود، خود به الهامِ روح‌القدس گفته است:

«‌”خداوند به خداوند من گفت:

«به‌دست راست من بنشین

تا آن هنگام که دشمنانت را کرسیِ زیر پایت سازم.»“

۳۷اگر داوود خود، او را خداوند می‌خوانَد، او چگونه می‌تواند پسر داوود باشد؟» انبوه جمعیت با خوشی به سخنان او گوش فرامی‌دادند.

هشدار دربارۀ رهبران دینی

۳۸پس در تعلیم خود فرمود: «از علمای دین برحذر باشید که دوست دارند در قبای بلند راه بروند و مردم در کوچه و بازار آنها را سلام گویند،۳۹و در کنیسه‌ها بهترین جای را داشته باشند و در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند.۴۰از سویی خانه‌های بیوه‌زنان را غارت می‌کنند و از دیگر‌سو، برای تظاهر، دعای خود را طول می‌دهند. مکافات اینان بسی سخت‌تر خواهد بود.»

هدیۀ بیوه‌زن فقیر

مَرقُس ۱۲:‏۴۱-۴۴ - لوقا ۲۱:‏۱-۴

۴۱عیسی در برابر صندوق بیت‌المال معبد به تماشای مردمی نشسته بود که پول در صندوق می‌انداختند. بسیاری از ثروتمندان مبالغ هنگفت می‌دادند.۴۲سپس بیوه‌زنی فقیر آمد و دو سکۀ ناچیز مسی که به‌تقریب برابر یک ربع می‌شد، در صندوق انداخت.۴۳آنگاه عیسی شاگردان خود را فراخواند و به ایشان فرمود: «آمین، به شما می‌گویم، این بیوه‌زن فقیر بیش از همۀ آنها که در صندوق پول انداختند، هدیه داده است.۴۴زیرا آنان جملگی از فزونی دارایی خویش دادند، امّا این زن در تنگدستی خود، هرآنچه داشت داد، یعنی تمامی روزی خویش را.»

No comments: