Thursday, 25 October 2007

Mark 5 and 6:1-6 Power Through Faith

Mark 5

The Healing of a Demon-possessed Man

1They went across the lake to the region of the Gerasenes. 2When Jesus got out of the boat, a man with an evil spirit came from the tombs to meet him. 3This man lived in the tombs, and no one could bind him any more, not even with a chain. 4For he had often been chained hand and foot, but he tore the chains apart and broke the irons on his feet. No one was strong enough to subdue him. 5Night and day among the tombs and in the hills he would cry out and cut himself with stones.

6When he saw Jesus from a distance, he ran and fell on his knees in front of him. 7He shouted at the top of his voice, "What do you want with me, Jesus, Son of the Most High God? Swear to God that you won't torture me!" 8For Jesus had said to him, "Come out of this man, you evil spirit!"

9Then Jesus asked him, "What is your name?"

"My name is Legion," he replied, "for we are many." 10And he begged Jesus again and again not to send them out of the area.

11A large herd of pigs was feeding on the nearby hillside. 12The demons begged Jesus, "Send us among the pigs; allow us to go into them." 13He gave them permission, and the evil spirits came out and went into the pigs. The herd, about two thousand in number, rushed down the steep bank into the lake and were drowned.

14Those tending the pigs ran off and reported this in the town and countryside, and the people went out to see what had happened. 15When they came to Jesus, they saw the man who had been possessed by the legion of demons, sitting there, dressed and in his right mind; and they were afraid. 16Those who had seen it told the people what had happened to the demon-possessed man—and told about the pigs as well. 17Then the people began to plead with Jesus to leave their region.

18As Jesus was getting into the boat, the man who had been demon-possessed begged to go with him. 19Jesus did not let him, but said, "Go home to your family and tell them how much the Lord has done for you, and how he has had mercy on you." 20So the man went away and began to tell in the Decapolis how much Jesus had done for him. And all the people were amazed.

A Dead Girl and a Sick Woman

21When Jesus had again crossed over by boat to the other side of the lake, a large crowd gathered around him while he was by the lake. 22Then one of the synagogue rulers, named Jairus, came there. Seeing Jesus, he fell at his feet 23and pleaded earnestly with him, "My little daughter is dying. Please come and put your hands on her so that she will be healed and live." 24So Jesus went with him.

A large crowd followed and pressed around him. 25And a woman was there who had been subject to bleeding for twelve years. 26She had suffered a great deal under the care of many doctors and had spent all she had, yet instead of getting better she grew worse. 27When she heard about Jesus, she came up behind him in the crowd and touched his cloak, 28because she thought, "If I just touch his clothes, I will be healed." 29Immediately her bleeding stopped and she felt in her body that she was freed from her suffering.

30At once Jesus realized that power had gone out from him. He turned around in the crowd and asked, "Who touched my clothes?"

31"You see the people crowding against you," his disciples answered, "and yet you can ask, 'Who touched me?' "

32But Jesus kept looking around to see who had done it. 33Then the woman, knowing what had happened to her, came and fell at his feet and, trembling with fear, told him the whole truth. 34He said to her, "Daughter, your faith has healed you. Go in peace and be freed from your suffering."

35While Jesus was still speaking, some men came from the house of Jairus, the synagogue ruler. "Your daughter is dead," they said. "Why bother the teacher any more?"

36Ignoring what they said, Jesus told the synagogue ruler, "Don't be afraid; just believe."

37He did not let anyone follow him except Peter, James and John the brother of James. 38When they came to the home of the synagogue ruler, Jesus saw a commotion, with people crying and wailing loudly. 39He went in and said to them, "Why all this commotion and wailing? The child is not dead but asleep." 40But they laughed at him.
After he put them all out, he took the child's father and mother and the disciples who were with him, and went in where the child was. 41He took her by the hand and said to her, "Talitha koum!" (which means, "Little girl, I say to you, get up!" ). 42Immediately the girl stood up and walked around (she was twelve years old). At this they were completely astonished. 43He gave strict orders not to let anyone know about this, and told them to give her something to eat.

Mark 6

A Prophet Without Honor

1Jesus left there and went to his hometown, accompanied by his disciples. 2When the Sabbath came, he began to teach in the synagogue, and many who heard him were amazed.

"Where did this man get these things?" they asked. "What's this wisdom that has been given him, that he even does miracles! 3Isn't this the carpenter? Isn't this Mary's son and the brother of James, Joseph, Judas and Simon? Aren't his sisters here with us?" And they took offense at him.

4Jesus said to them, "Only in his hometown, among his relatives and in his own house is a prophet without honor." 5He could not do any miracles there, except lay his hands on a few sick people and heal them. 6And he was amazed at their lack of faith.

شفای مرد دیوزده

مَرقُس ۵:‏۱-۱۷ - مَتّی ۸:‏۲۸-۳۴؛ لوقا ۸:‏۲۶-۳۷

مَرقُس ۵:‏۱۸-۲۰ - لوقا ۸:‏۳۸ و ۳۹

۱سپس به آن سوی دریا، به ناحیۀ جِراسیان رفتند.۲چون عیسی از قایق پیاده شد، مردی که گرفتار روح پلید بود، از گورستان بیرون آمد و بدو برخورد.۳آن مرد در گورها به‌سر می‌برد و دیگر کسی را توان آن نبود که او را حتی با زنجیر در بند نگاه دارد.۴زیرا بارها او را با زنجیر و پابندِ آهنین بسته بودند، امّا زنجیرها را گسیخته و پابندهای آهنین را شکسته بود. هیچ‌کس را یارای رام کردن او نبود.۵شب و روز در میان گورها و بر تپه‌ها فریاد برمی‌آورد و با سنگ خود را زخمی می‌کرد.۶چون عیسی را از دور دید، دوان‌دوان آمد و روی بر زمین نهاده،۷با صدای بلند فریاد زد: «ای عیسی، پسر خدای متعال، تو را با من چه کار است؟ تو را به خدا سوگند می‌دهم که عذابم ندهی!»۸زیرا عیسی به او گفته بود: «ای روح پلید، از این مرد به‌در‌آی!»۹آنگاه عیسی از او پرسید: «نامت چیست؟» پاسخ داد: «نامم لِژیون است؛ زیرا بسیاریم.»۱۰و به عیسی التماس بسیار کرد که آنها را از آن ناحیه بیرون نکند.۱۱در تپه‌های آن حوالی، گله بزرگی خوک در حال چرا بود.۱۲دیوها از عیسی خواهش کرده، گفتند: «ما را به درون خوکها بفرست؛ بگذار به آنها درآییم.»۱۳عیسی اجازه داد. پس ارواح پلید بیرون آمدند و به درون خوکها رفتند. گله‌ای که شمار آن حدود دو هزار خوک بود، از سراشیبی تپه به‌درون دریا هجوم برد و در آب غرق شد.

۱۴خوکبانان گریختند و این واقعه را در شهر و روستا بازگفتند، چندان‌که مردم بیرون آمدند تا آنچه را رخ داده بود، ببینند.۱۵آنها نزد عیسی آمدند و چون دیدند آن مرد دیوزده که پیشتر گرفتار لِژیون بود، اکنون جامه به‌تن کرده و عاقل در آنجا نشسته است، وحشت کردند.۱۶کسانی که ماجرا را به چشم دیده بودند، آنچه را بر مرد دیوزده و خوکها گذشته بود، برای مردم بازگفتند.۱۷آنگاه مردم از عیسی خواهش کردند که سرزمین ایشان را ترک گوید.

۱۸چون عیسی سوار قایق می‌شد، مردی که پیشتر دیوزده بود، تمنا کرد که همراه وی برود.۱۹امّا عیسی اجازه نداد و گفت: «به خانه، نزد خویشان خود برو و به آنها بگو که خداوند برای تو چه کرده و چگونه بر تو رحم نموده است.»۲۰پس آن مرد رفت و در سرزمین دِکاپولیس، به اعلام هرآنچه عیسی برای او کرده بود، آغاز کرد و مردم همه در شگفت می‌شدند.

دختر یکی از رئیسان و زن بیمار

مَرقُس ۵:‏۲۲-۴۳ - مَتّی ۹:‏۱۸-۲۶؛ لوقا ۸:‏۴۱-۵۶

۲۱عیسی بار دیگر با قایق به آن سوی دریا رفت. در کنار دریا، جمعیتی انبوه نزدش گرد‌آمدند.۲۲یکی از رئیسان کنیسه که یایروس نام داشت نیز به آنجا آمد و با دیدن عیسی به پایش افتاد۲۳و التماس‌کنان گفت: «دختر کوچکم در حال مرگ است. تمنا دارم آمده، دست خود را بر او بگذاری تا شفا یابد و زنده ماند.»۲۴پس عیسی با او رفت.

گروهی بسیار نیز از پی عیسی به‌راه افتادند. آنها سخت بر او ازدحام می‌کردند.۲۵در آن میان، زنی بود که دوازده سال دچار خونریزی بود.۲۶او تحت درمان طبیبانِ بسیار، رنج فراوان کشیده و همه دارایی خود را خرج کرده بود؛ امّا به‌جای آنکه بهبود یابد، بدتر شده بود.۲۷پس چون دربارۀ عیسی شنید، از میان جمعیت به‌پشت سر او آمد و ردای وی را لمس کرد.۲۸زیرا با خود گفته بود: «اگر حتی به‌ردایش دست بزنم، شفا خواهم یافت.»۲۹در همان‌دم خونریزی او قطع شد و در بدن خود احساس کرد از آن بلا شفا یافته است.۳۰عیسی در‌حالْ دریافت که نیرویی از او صادر شده است. پس در میان جمعیت روی گرداند و پرسید: «چه کسی جامۀ مرا لمس کرد؟»۳۱شاگردان او پاسخ دادند: «می‌بینی که مردم بر تو ازدحام می‌کنند؛ آنگاه می‌پرسی، ”چه کسی مرا لمس کرد؟“‌»۳۲امّا عیسی به اطراف می‌نگریست تا ببیند چه کسی این کار را کرده است.۳۳پس آن زن که می‌دانست بر او چه گذشته است، لرزان و هراسان آمده، به‌پای عیسی افتاد و حقیقت را به‌تمامی به او گفت.۳۴عیسی به وی گفت: «دخترم، ایمانت تو را شفا داده است. به‌سلامت برو و از این بلا آزاد باش!»

۳۵او هنوز سخن می‌گفت که عده‌ای از خانۀ یایروس، رئیس کنیسه، آمدند و گفتند: «دخترت مرد! دیگر چرا استاد را زحمت می‌دهی؟»۳۶عیسی چون سخن آنها را شنید، به رئیس کنیسه گفت: «مترس! فقط ایمان داشته باش.»۳۷و اجازه نداد جز پِطرُس و یعقوب و یوحنا، برادر یعقوب، کسی دیگر از پی او برود.۳۸چون به خانۀ رئیس کنیسه رسیدند، دید غوغایی به‌پاست و عده‌ای با صدای بلند می‌گریند و شیون می‌کنند.۳۹پس داخل شد و به آنها گفت: «این غوغا و شیون برای چیست؟ دختر نمرده، بلکه در خواب است.»۴۰امّا آنها به او خندیدند. پس از اینکه همۀ آنها را بیرون کرد، پدر و مادر دختر و همچنین شاگردانی را که همراهش بودند با خود برگرفت و به جایی که دختر بود، داخل شد.۴۱آنگاه دست دختر را گرفت و به وی گفت: «تالیتا کوم!» یعنی: «ای دختر کوچک، به تو می‌گویم برخیز!»۴۲او بی‌درنگ برخاست و راه‌رفتن آغاز کرد. آن دختر دوازده ساله بود. آنها از این واقعه بی‌نهایت شگفتزده شدند.۴۳عیسی به آنان دستور اکید داد که نگذارند کسی از این واقعه آگاه شود، و فرمود چیزی به آن دختر بدهند تا بخورد.


بی‌ایمانی مردم ناصره

مَرقُس ۶:‏۱-۶ - مَتّی ۱۳:‏۵۴-۵۸

۱سپس عیسی آنجا را ترک گفت و با شاگردان خود به شهر خویش رفت.۲چون روز شَبّات فرارسید، به تعلیم دادن در کنیسه پرداخت. بسیاری با شنیدن سخنان او در شگفت شدند. آنها می‌گفتند: «این مرد همۀ اینها را از کجا کسب کرده است؟ این چه حکمتی است که به او عطا شده؟ و این چه معجزاتی است که به‌دست او انجام می‌شود؟۳مگر او آن نجّار نیست؟ مگر پسر مریم و برادرِ یعقوب، یوشا، یهودا و شَمعون نیست؟ مگر خواهران او اینجا، در میان ما زندگی نمی‌کنند؟» پس در نظرشان ناپسند آمد.۴عیسی بدیشان گفت: «نبی بی‌حرمت نباشد جز در دیار خود و در میان خویشان و در خانه خویش!»۵او نتوانست در آنجا هیچ معجزه‌ای انجام دهد، جز آنکه دست خود را بر چند بیمار گذاشت و آنها را شفا بخشید.۶او از بی‌ایمانی ایشان در حیرت بود

Tuesday, 16 October 2007


Mark 4

The Parable of the Sower

1Again Jesus began to teach by the lake. The crowd that gathered around him was so large that he got into a boat and sat in it out on the lake, while all the people were along the shore at the water's edge. 2He taught them many things by parables, and in his teaching said: 3"Listen! A farmer went out to sow his seed. 4As he was scattering the seed, some fell along the path, and the birds came and ate it up. 5Some fell on rocky places, where it did not have much soil. It sprang up quickly

, because the soil was shallow. 6But when the sun came up, the plants were scorched, and they withered because they had no root. 7Other seed fell among thorns, which grew up and choked the plants, so that they did not bear grain. 8Still other seed fell on good soil. It came up, grew and produced a crop, multiplying thirty, sixty, or even a hundred times."

9Then Jesus said, "He who has ears to hear, let him hear."

10When he was alone, the Twelve and the others around him asked him about the parables. 11He told them, "The secret of

the kingdom of God has been given to you. But to those on the outside everything is said in parables 12so that,
" 'they may be ever seeing but never perceiving,
and ever hearing but never understanding;
otherwise they might turn and be forgiven!

13Then Jesus said to them, "Don't you understand this parable? How then will you understand any parable? 14The farmer sows the word. 15Some people are like seed along the path, where the word is sown. As soon as t

hey hear it, Satan comes and takes away the word that was sown in them. 16Others, like seed sown on rocky places, hear the word and at once receive it with joy. 17But since they have no root, they last only a short time. When trouble or persecution comes because of the word, they quickly fall away. 18Still others, like seed sown among thorns, hear the word; 19but the worries of this life, the deceitfulness of wealth and the desires for other things come in and choke the word, making it unfruitful. 20Others, like seed sown on good soil, hear the word, accept it, and produce a crop—thirty, sixty or even a hundred times what was sown."

A Lamp on a Stand

21He said to them, "Do you bring in a lamp to put it under a bowl or a bed? Instead, don't you put it on its stand? 22For whatever is hidden is meant to be disclosed, and whatever is concealed is meant to be brought out into the open. 23If anyone has ears to hear, let him hear."

24"Consider carefully what you hear," he continued. "With the measure you use, it will be measured to you—and even more. 25Whoever has will be given more; whoever does not have, even what he has will b

e taken from him."

The Parable of the Growing Seed

26He also said, "This is what the kingdom of God is like. A man scatters seed on the ground. 27Night and day, whether he sleeps or gets up, the seed sprouts and grows, though he does n

ot know how. 28All by itself the soil produces grai

n—first the stalk, then the head, then the full kernel in the head. 29As soon as the grain is ripe, he puts the sickle to it, because the harvest has come."

The Parable of the Mustard Seed

30Again he said, "What shall we say the kingdom of God is like, or what parable shall we use to describe it? 31It is like a mustard seed, which is the smallest seed you plant in the ground. 32Yet when planted, it grows and be

comes the largest of all garden plants, with such big branches tha

t the birds of the air can perch in its shade."

33With many similar parables Jesus spoke the word to them, as much as they could understand. 34He did not say anything to them without using a parable. But when he was alone with his own disciples, he explained everything.

Jesus Calms the Storm

35That day when evening came, he said to his disciples, "Let us go over to the other side." 36Leaving the crowd behind, they took him along, just as he was, in the boat. There were also other boats with him. 37A furious squall came up, and the waves broke over the boat, so that it was nearly swamped. 38Jesus was in the stern, sleeping on a cushion. The disciples woke him and said to him, "Teacher, don't you care if we drown?"

39He got up, rebuked the wind and said to the waves, "Quiet! Be still!" Then the wind died down and

it was completely calm.

40He said to his disciples, "Why are you so afraid? Do you still have no faith?"

41They were terrified and asked each other, "Who is this? Even the wind and the waves obey him!"

1-20: The growth of God's word (the 'seed' in the story) will succeed
or fail depending on the type of soil it lands on, i.e. how ready our
hearts are to accommodate it.
21-25: We need to pass on God's message to those around us, like a
light being shone out, because the more we give out, the more
knowledge and understanding God can feed into us.
26-34: We can't explain the growth of our faith or the growth of the
worldwide church - it's just like a seed that germinates and
miraculously grows, and eventually in its own time develops into
something great that others can share unity with.
35-41: Even if God appears to be standing back and not helping us in
our time of need, we can banish anxiety and have confidence that he
really will go with us on the journey he has set out for us!

مرقس ۴

مَثَل برزگر

مَرقُس ۴:‏۱-۱۲ - مَتّی ۱۳:‏۱-۱۵؛ لوقا ۸:‏۴-۱۰

مَرقُس ۴:‏۱۳-۲۰ - مَتّی ۱۳:‏۱۸-۲۳؛ لوقا ۸:‏۱۱-۱۵

۱دیگربار عیسی در کنار دریا به تعلیم دادن آغاز کرد. گروهی بی‌شمار او را احاطه کرده بودند چندان‌ک

ه به‌ناچار سوار قایقی شد که در دریا بود و بر آن بنشست، در حالی که تمام مردم بر ساحل دریا بودند.۲آنگاه با مَثَلها، بسیار چیزها به آنها آموخت. او در تعلیم خود به ایشان گفت:۳«گوش فرادهید! روزی برزگری برای بذرافشانی بیرون رفت.۴چون بذر می‌پاشید، برخی در راه افتاد و پرندگان آمدند و آنها را خوردند.۵برخی دیگر بر زمین سنگلاخ افتاد که خاک چندانی نداشت. پس زود سبز شد، چرا‌که خاک کم‌عمق بود.۶امّا چون خورشید برآمد، همه سوخت و خشکید، زیرا ریشه نداشت.۷برخی نیز میان خارها افتاد. خارها نمو کرده، آنها را خفه کردند و ثمری از آنها برنیامد.۸امّا بقیه بذرها بر زمینِ نیکو افتاد و جوانه زده، نمو کرد و بار آورده، زیاد شد، بعضی سی، بعضی شصت و بعضی حتی صد برابر.»۹سپس گفت: «هر‌که گوش شنوا دارد، بشنود.»

۱۰هنگامی که عیسی تنها بود، آن دوازده تن و کسانی که گِردش بودند، دربارۀ مَثَلها از او پرسیدند.۱۱به ایشان گفت: «راز پادشاهی خدا به شما عطا شده است، امّا برای مردمِ بیرون، همه‌چیز به‌صورت مَثَل است؛۱۲تا:

«‌”بنگرند، امّا درک نکنند،

بشنوند، امّا نفهمند،

مبادا بازگشت کنند و آمرزیده شوند!“»

۱۳آنگاه بدیشان گفت: «آیا این مَثَل را درک نمی‌کنید؟ پس چگونه مَثَلهای دیگر را درک خواهید کرد؟۱۴برزگر کلام را می‌کارد.۱۵بعضی مردم همچون بذرهای کنار راهند، آنجا که کلام کاشته می‌شود؛ به‌محض اینکه کلام را می‌شنوند، شیطان می‌آید و کلامی را که در آنها کاشته شده، می‌رباید.۱۶دیگران، همچون بذرهای کاشته شده بر سنگلاخند؛ آنان کلام را می‌شنوند و بی‌درنگ آن را با شادی می‌پذیرند،۱۷امّا چون در خود ریشه ندارند، تنها اندکزمانی دوام می‌آورند. آنگاه که به‌سبب کلام، سختی یا آزاری بروز کند، در‌‌دم می‌افتند.۱۸عده‌ای دیگر، همچون بذرهای کاشته شده در میان خارهایند؛ کلام را می‌شنوند،۱۹امّا نگرانیهای این دنیا و فریبندگی ثروت و هوسِ چیزهای دیگر در آنها رسوخ می‌کند و کلام را خفه کرده، بی‌ثمر می‌سازد.۲۰دیگران، همچون بذرهای کاشته شده در زمین نیکویند؛ کلام را شنیده، آن را می‌پذیرند و سی، شصت و حتی صد برابرِ آنچه کاشته شده، بار‌می‌آورند.»

مَثَل چراغ

۲۱عیسی به آنها گفت: «آیا چراغ را می‌آورید تا آن را زیر کاسه یا تخت بگذارید؟ آیا آن را بر چراغدان نمی‌نهید؟۲۲زیرا چیزی پنهان نیست مگر برای آشکار شدن، و چیزی مخفی نیست مگر برای به‌ظهور آمدن.۲۳هر‌که گوش شنوا دارد، بشنود.»۲۴سپس ادامه داده، گفت: «به آنچه می‌شنوید، به‌دقّت دل بسپارید. با همان پیمانه که وزن کنید، برای شما وزن خواهد شد، و حتی بیشتر.۲۵زیرا به آن که دارد، بیشتر داده خواهد شد و از آن که ندارد، همان که دارد نیز گرفته خواهد شد.»

مَثَل بذری که نمو می‌کند

۲۶نیز گفت: «پادشاهی خدا مردی را مانَد که بر زمین بذر می‌افشانَد.۲۷شب و روز، چه او در خواب باشد چه بیدار، دانه سبز می‌شود و نمو می‌کند. چگونه؟ نمی‌داند.۲۸زیرا زمین به خودی‌خود بار می‌دهد: نخست ساقه، سپس خوشۀ سبز و آنگاه خوشۀ پر از دانه.۲۹چون دانه برسد، برزگر بی‌درنگ داس را به‌کار می‌گیرد، زیرا فصل درو فرارسیده است.»

مَثَل دانۀ خردل

مَرقُس ۴:‏۳۰-۳۲ - مَتّی ۱۳:‏۳۱ و ۳۲؛ لوقا ۱۳:‏۱۸ و ۱۹

۳۰عیسی دیگربار گفت: «پادشاهی خدا را به چه چیز مانند کنیم، یا با چه مَثَلی آن را شرح دهیم؟۳۱همچون دانۀ خردل است. خردل، کوچکترین دانه‌ای است که در زمین می‌کارند،۳۲ولی چون کاشته شد، می‌روید و از همۀ گیاهان باغ بزرگتر شده، شاخه‌های بزرگ می‌آورد، چندان‌که پرندگان آسمان می‌آیند و در سایۀ آن آشیانه می‌سازند.»

۳۳عیسی با مَثَلهای بسیار از اینگونه، تا آنجا که می‌توانستند درک کنند، کلام را برایشان بیان می‌کرد.۳۴او جز با مَثَل چیزی به آنها نمی‌گفت؛ امّا هنگامی که با شاگردان خود در خلوت بود، همه‌چیز را برای آنها شرح می‌داد.

آرام کردن توفان دریا

مَرقُس ۴:‏۳۵-۴۱ - مَتّی ۸:‏۱۸ و ۲۳-۲۷؛ لوقا ۸:‏۲۲-۲۵

۳۵آن روز چون غروب فرارسید، عیسی به شاگردان خود گفت: «به آن سوی دریا برویم.»۳۶آنها جمعیت را ترک گفتند و عیسی را در همان قایقی که بود، با خود بردند. چند قایق دیگر نیز او را همراهی می‌کرد.۳۷ناگاه تندبادی شدید برخاست. امواج چنان به قایق برمی‌خورد که نزدیک بود از آب پر شود.۳۸امّا عیسی در عقب قایق، سر بر بالشی نهاده و خفته بود. شاگردان او را بیدار کردند و گفتند: «استاد، تو را باکی نیست که غرق شویم؟»۳۹عیسی برخاست و باد را نهیب زد و به دریا فرمود: «ساکت شو! آرام باش!» آنگاه باد فرو‌‌نشست و آرامش کامل حکمفرما شد.۴۰سپس به شاگردان خود گفت: «چرا اینچنین ترسانید؟ آیا هنوز ایمان ندارید؟»۴۱آنها بسیار هراسان شده، به یکدیگر می‌گفتند: «این کیست که حتی باد و دریا هم از او فرمان می‌برند!

Tuesday, 9 October 2007


Mark 3

1Another time he went into the synagogue, and a man with a shriveled hand was there. 2Some of them were looking for a reason to accuse Jesus, so they watched him closely to see if he would heal him on the Sabbath. 3Jesus said to the man with the shriveled hand, "Stand up in front of everyone."

4Then Jesus asked them, "Which is lawful on the Sabbath: to do good or to do evil, to save life or to kill?" But they remained silent.

5He looked around at them in anger and, deeply distressed at their stubborn hearts, said to the man, "Stretch out your hand." He stretched it out, and his hand was completely restored. 6Then the Pharisees went out and began to plot with the Herodians how they might kill Jesus.

Crowds Follow Jesus

7Jesus withdrew with his disciples to the lake, and a large crowd from Galilee followed. 8When they heard all he was doing, many people came to him from Judea, Jerusalem, Idumea, and the regions across the Jordan and around Tyre and Sidon. 9Because of the crowd he told his disciples to have a small boat ready for him, to keep the people from crowding him. 10For he had healed many, so that those with diseases were pushing forward to touch him. 11Whenever the evil spirits saw him, they fell down before him and cried out, "You are the Son of God." 12But he gave them strict orders not to tell who he was.

The Appointing of the Twelve Apostles

13Jesus went up on a mountainside and called to him those he wanted, and they came to him. 14He appointed twelve—designating them apostles—that they might be with him and that he might send them out to preach 15and to have authority to drive out demons. 16These are the twelve he appointed: Simon (to whom he gave the name Peter 17James son of Zebedee and his brother John (to them he gave the name Boanerges, which means Sons of Thunder 18Andrew, Philip, Bartholomew, Matthew, Thomas, James son of Alphaeus, Thaddaeus, Simon the Zealot 19and Judas Iscariot, who betrayed him.

Jesus and Beelzebub

20Then Jesus entered a house, and again a crowd gathered, so that he and his disciples were not even able to eat. 21When his family heard about this, they went to take charge of him, for they said, "He is out of his mind."

22And the teachers of the law who came down from Jerusalem said, "He is possessed by Beelzebub! By the prince of demons he is driving out demons."

23So Jesus called them and spoke to them in parables: "How can Satan drive out Satan? 24If a kingdom is divided against itself, that kingdom cannot stand. 25If a house is divided against itself, that house cannot stand. 26And if Satan opposes himself and is divided, he cannot stand; his end has come. 27In fact, no one can enter a strong man's house and carry off his possessions unless he first ties up the strong man. Then he can rob his house. 28I tell you the truth, all the sins and blasphemies of men will be forgiven them. 29But whoever blasphemes against the Holy Spirit will never be forgiven; he is guilty of an eternal sin."

30He said this because they were saying, "He has an evil spirit."

Jesus' Mother and Brothers

31Then Jesus' mother and brothers arrived. Standing outside, they sent someone in to call him. 32A crowd was sitting around him, and they told him, "Your mother and brothers are outside looking for you."

33"Who are my mother and my brothers?" he asked.

34Then he looked at those seated in a circle around him and said, "Here are my mother and my brothers! 35Whoever does God's will is my brother and sister and mother."

مرقس ٣

شفای مرد علیل

مَرقُس ۳:‏۱-۶ - مَتّی ۱۲:‏۹-۱۴؛ لوقا ۶:‏۶-۱۱

۱عیسی بار دیگر به کنیسه رفت. در آنجا مردی بود که یک دستش خشک شده بود.۲حاضران عیسی را زیر نظر داشتند تا اگر در روز شَبّات آن مرد را شفا بخشد، بهانه‌ای برای اتهام زدن به او بیابند.۳عیسی به مردی که دستش خشک شده بود گفت: «در برابر همه بایست.»۴آنگاه از ایشان پرسید: «آیا در روز شَبّات نیکی کردن جایز است یا بدی کردن؟ جان کسی را نجات دادن یا کشتن؟» امّا آنان خاموش ماندند.۵عیسی، خشمگین به کسانی که پیرامونش بودند نگریست و بسیار غمگین از سنگدلی ایشان، به آن مرد گفت: «دستت را دراز کن.» او دست خود را دراز کرد و دستش سالم شد.۶آنگاه فَریسیان بیرون رفتند و بی‌درنگ با هیرودیان توطئه کردند که چگونه عیسی را از میان بردارند.

انبوه مردم در پی عیسی

مَرقُس ۳:‏۷-۱۲ - مَتّی ۱۲:‏۱۵ و ۱۶؛ لوقا ۶:‏۱۷-۱۹

۷سپس عیسی با شاگردان خود در ساحل دریا کناره جست. انبوهی از جلیلیان نیز در پی او روانه شدند.۸نیز، گروهی بسیار از مردم یهودیه و اورشلیم و اِدومیه و نواحیِ آن سوی رود اردن و حوالی صور و صیدون، چون خبر همۀ کارهای او را شنیدند، نزد وی آمدند.۹به‌سبب کثرت جمعیت، عیسی به شاگردان خود فرمود قایقی برایش آماده کنند، تا مردم بر او ازدحام نکنند.۱۰زیرا از آنجا که بسیاری را شفا داده بود، دردمندان بر او هجوم می‌آوردند تا لمسش کنند.۱۱هرگاه ارواح پلید او را می‌دیدند، در برابرش به خاک می‌افتادند و فریاد می‌زدند: «تو پسر خدایی!»۱۲امّا او ایشان را سخت برحذر می‌داشت که به دیگران نگویند او کیست.

انتخاب دوازده رسول

مَرقُس ۳:‏۱۶-۱۹ - مَتّی ۱۰:‏۲-۴؛

لوقا ۶:‏۱۴-۱۶؛ اعمال ۱:‏۱۳

۱۳عیسی به کوهی برآمد و آنانی را که خواست به‌حضور خویش فراخواند و آنها نزدش آمدند.۱۴او دوازده تن را تعیین کرد و آنان را رسول خواند، تا همراه وی باشند و آنها را برای موعظه بفرستد،۱۵و از این اقتدار برخوردار باشند که دیوها را بیرون برانند.۱۶آن دوازده تن که تعیین کرد عبارت بودند از: شَمعون (که وی را پِطرُس خواند)؛۱۷یعقوب پسر زِبِدی و برادر وی یوحنا (که آنها را «بوآنِرجِس»، یعنی «پسران رعد» لقب داد)؛۱۸آندریاس، فیلیپُس، بَرتولْما، مَتّی، توما، یعقوب پسر حَلْفای، تَدّای، شَمعون غیور،۱۹و یهودا اِسْخَریوطی که عیسی را تسلیم دشمن کرد.

عیسی و بَعَلزِبول

مَرقُس ۳:‏۲۳-۲۷ - مَتّی ۱۲:‏۲۵-۲۹؛ لوقا ۱۱:‏۱۷-۲۲

۲۰روزی دیگر عیسی به خانه رفت و باز جماعتی گرد آمدند، به‌گونه‌ای که او و شاگردانش را حتی مجال غذا خوردن نبود.۲۱چون خویشان عیسی این را شنیدند، روانه شدند تا او را برداشته با خود ببرند، زیرا می‌گفتند: «از خود بی‌خود شده است.»۲۲علمای دین نیز که از اورشلیم آمده بودند می‌گفتند: «‌بَعَلزِبول دارد و دیوها را به‌یاری رئیس دیوها بیرون می‌راند.»۲۳پس عیسی آنها را فراخواند و مَثَلهایی برایشان آورد و گفت: «چگونه ممکن است شیطان، شیطان را بیرون براند؟۲۴اگر حکومتی برضد خود تجزیه شود، ممکن نیست پابرجا ماند.۲۵همچنین است خانه‌ای که برضد خود تجزیه شود: نمی‌تواند پابرجا بماند.۲۶شیطان نیز اگر برضد خود قیام کند و تجزیه شود، ممکن نیست دوام آورد، بلکه پایانش فرارسیده است.۲۷بواقع هیچ‌کس نمی‌تواند به خانۀ مردی نیرومند درآید و اموالش را غارت کند، مگر اینکه نخست آن مرد را ببندد. پس از آن می‌تواند خانه او را غارت کند.

۲۸«آمین، به شما می‌گویم که تمام گناهان انسان و هر کفری که بگوید آمرزیده می‌شود؛۲۹امّا هر‌که به روح‌القدس کفر گوید، هرگز آمرزیده نخواهد شد، بلکه مجرم به گناهی ابدی است.»۳۰این سخن عیسی از آن سبب بود که می‌گفتند «روح پلید دارد.»

مادر و برادران عیسی

مَرقُس ۳:‏۳۱-۳۵ - مَتّی ۱۲:‏۴۶-۵۰؛ لوقا ۸:‏۱۹-۲۱

۳۱آنگاه مادر و برادران عیسی آمدند. آنان بیرون ایستاده، کسی را فرستادند تا او را فراخواند.۳۲جماعتی که گرد عیسی نشسته بودند، به او گفتند: «مادر و برادرانت بیرون ایستاده‌اند و تو را می‌جویند.»۳۳عیسی پاسخ داد: «مادر و برادران من چه کسانی هستند؟»۳۴آنگاه به آنان که گردش نشسته بودند، نظر افکند و گفت: «اینانند مادر و برادران من!۳۵هر‌که خواست خدا را به‌جای آورَد، برادر و خواهر و مادر من است.»


Mark 2

Jesus Heals a Paralytic

1A few days later, when Jesus again entered Capernaum, the people heard that he had come home. 2So many gathered that there was no room left, not even outside the door, and he preached the word to them. 3Some men came, bringing to him a paralytic, carried by four of them. 4Since they could not get him to Jesus because of the crowd, they made an opening in the roof above Jesus and, after digging through it, lowered the mat the paralyzed man was lying on. 5When Jesus saw their faith, he said to the paralytic, "Son, your sins are forgiven."

6Now some teachers of the law were sitting there, thinking to themselves, 7"Why does this fellow talk like that? He's blaspheming! Who can forgive sins but God alone?"

8Immediately Jesus knew in his spirit that this was what they were thinking in t

heir hearts, and he said to them, "Why are you thinking these things? 9Which is easier: to say to the paralytic, 'Your sins are forgiven,' or to say, 'Get up, take your mat and walk'? 10But that you may know that the Son of Man has authority on earth to forgive sins . . . ." He said to the paralytic, 11"I tell you, get up, take your mat and go home." 12He got up, took his mat and walked out in full view of them all. This amazed everyone and they praised God, saying, "We have never seen anything like this!"

The Calling of Levi

13Once again Jesus went out beside the lake. A large crowd came to him, and he began to teach them. 14As he walked along, he saw Levi son of Alphaeus sitting at the tax collector's booth. "Follow me," Jesus told him, and Levi got up and followed him.

15While Jesus was having dinner at Levi's house, many tax collectors and "sinners" were eating with him and his disciples, for there were many who followed him. 16When the teachers of the law who were Pharisees saw him eating with the "sinners" and tax collectors, they asked his disciples: "Why does he eat with tax collectors and 'sinners'?"

17On hearing this, Jesus said to them, "It is not the healthy who need a doctor, but the sick. I have not come to call the righteous, but sinners."

Jesus Questioned About Fasting

18Now John's disciples and the Pharisees were fasting. Some people came and asked Jesus, "How is it that John's disciples and the disciples of the Pharisees are fasting, but yours are not?"

19Jesus answered, "How can the guests of the bridegroom fast while he is with them? They cannot, so long as they have him with them. 20But the time will come when the bridegroom will be taken from them, and on that day they will fast.

21"No one sews a patch of unshrunk cloth on an old garment. If he does, the new piece will pull away from the old, making the tear worse. 22And no one pours new wine into old wineskins. If he does, the wine will burst the skins, and both the wine and the wineskins will be ruined. No, he pours new wine into new wineskins."

Lord of the Sabbath

23One Sabbath Jesus was going through the grainfields, and as his disciples walked along, they began to pick some heads of grain. 24The Pharisees said to him, "Look, why are they doing what is unlawful on the Sabbath?"

25He answered, "Have you never read what David did when he and his companions were hungry and in need? 26In the days of Abiathar the high priest, he entered the house of God and ate the consecrated bread, which is lawful only for priests to eat. And he also gave some to his companions."

27Then he said to them, "The Sabbath was made for man, not man for the Sabbath. 28So the Son of Man is Lord even of the Sabbath."

مرقس ۲

شفای مرد مفلوج

مَرقُس ۲:‏۳-۱۲ - مَتّی ۹:‏۲-۸؛ لوقا ۵:‏۱۸-۲۶

۱پس از چند روز، چون عیسی دیگربار به کَفَرناحوم درآمد، مردم آگاه شدند که او به خانه آمده است.۲گروهی بسیار گرد‌آمدند، آنگونه که حتی جلو در نیز جایی نبود، و او کلام را برای آنها موعظه می‌کرد.۳در این هنگام، جمعی از راه رسیدند و مردی مفلوج را که چهار نفر حمل می‌کردند، پیش آوردند.۴امّا چون به‌سبب ازدحام جمعیت نتوانستند او را نزد عیسی بیاورند، شروع به برداشتن سقف بالای سر عیسی کردند. پس از گشودن سقف، تشکی را که مفلوج بر آن خوابیده بود، پایین فرستادند.۵چون عیسی ایمان آنها را دید، مفلوج را گفت: «ای فرزند، گناهانت آمرزیده شد.»۶برخی از علمای دین که آنجا نشسته بودند، با خود اندیشیدند:۷«چرا این مرد چنین سخنی بر زبان می‌رانَد؟ این کفر است! چه کسی جز خدا می‌تواند گناهان را بیامرزد؟»۸عیسی در‌دم در روح خود دریافت که با خود چه می‌اندیشند و به ایشان گفت: «چرا در دل چنین می‌اندیشید؟۹گفتن کدامیک به این مفلوج آسانتر است، اینکه ”گناهانت آمرزیده شد“ یا اینکه ”برخیز و تخت خود را بردار و راه برو“؟۱۰حال تا بدانید که پسر‌انسان بر زمین اقتدار آمرزش گناهان را دارد...» - به مفلوج گفت:۱۱«به تو می‌گویم، برخیز، تشک خود برگیر و به خانه برو!»۱۲آن مرد برخاست و بی‌درنگ تشک خود را برداشت و در برابر چشمان همه از آنجا بیرون رفت. همه در شگفت شدند و خدا را تمجیدکنان گفتند: «هرگز چنین چیزی ندیده بودیم.»

دعوت از لاوی

مَرقُس ۲:‏۱۴-۱۷ - مَتّی ۹:‏۹-۱۳؛ لوقا ۵:‏۲۷-۳۲

۱۳عیسی بار دیگر به کنار دریا رفت. مردم همه نزدش گرد می‌آمدند و او آنان را تعلیم می‌داد.۱۴هنگامی که قدم می‌زد، لاوی پسر حَلْفای را دید که در خراجگاه نشسته بود. به او گفت: «از پی من بیا.» او برخاست و از پی عیسی روان شد.

۱۵چون عیسی در خانۀ لاوی بر سفره نشسته بود، بسیاری از خراجگیران و گناهکاران با او و شاگردانش همسفره بودند، زیرا شمار زیادی از آنها او را پیروی می‌کردند.۱۶چون علمای دین که فَریسی بودند، عیسی را دیدند که با گناهکاران و خراجگیران همسفره است، به شاگردان وی گفتند: «چرا با خراجگیران و گناهکاران غذا می‌خورد؟»۱۷عیسی با شنیدن این سخن به ایشان گفت: «بیمارانند که به طبیب نیاز دارند، نه تندرستان. من برای دعوت پارسایان نیامده‌ام، بلکه آمده‌ام تا گناهکاران را دعوت کنم.»

سؤال دربارۀ روزه

مَرقُس ۲:‏۱۸-۲۲ - مَتّی ۹:‏۱۴-۱۷؛ لوقا ۵:‏۳۳-۳۸

۱۸زمانی که شاگردان یحیی و فَریسیان روزه‌دار بودند، عده‌ای نزد عیسی آمدند و گفتند: «چرا شاگردان یحیی و شاگردان فَریسیان روزه می‌گیرند، امّا شاگردان تو روزه نمی‌گیرند؟»۱۹عیسی پاسخ داد: «آیا ممکن است میهمانان عروسی تا زمانی که داماد با ایشان است، روزه بگیرند؟ تا وقتی داماد با آنهاست نمی‌توانند روزه بگیرند.۲۰امّا زمانی خواهد رسید که داماد از ایشان گرفته شود. در آن ایام روزه خواهند گرفت.

۲۱«هیچ‌کس پارچۀ نو را بر جامۀ کهنه وصله نمی‌زند. اگر چنین کند، وصله از آن کنده شده، نو از کهنه جدا می‌شود، و پارگی بدتر می‌گردد.۲۲و نیز هیچ‌کس شراب نو را در مَشکهای کهنه نمی‌ریزد. اگر چنین کند، آن شراب مَشکها را پاره می‌کند، و اینگونه، شراب و مَشکها هر دو تباه خواهند شد. شراب نو را در مَشکهای نو باید ریخت.»

صاحب روز شَبّات

مَرقُس ۲:‏۲۳-۲۸ - مَتّی ۱۲:‏۱-۸؛ لوقا ۶:‏۱-۵

۲۳در یکی از روزهای شَبّات، عیسی از میان مزارع گندم می‌گذشت و شاگردانش در حین رفتن، شروع به چیدن خوشه‌های گندم کردند.۲۴فَریسیان به او گفتند: «چرا شاگردانت کاری انجام می‌دهند که در روز شَبّات جایز نیست؟»۲۵پاسخ داد: «مگر تا به‌حال نخوانده‌اید که داوود چه کرد آنگاه که خود و یارانش محتاج و گرسنه بودند؟۲۶او در زمان اَبیاتار، کاهن‌اعظم، به خانۀ خدا درآمد و نان تقدیمی را خورد و به یارانش نیز داد، هرچند خوردن آن تنها برای کاهنان جایز است.»۲۷آنگاه به ایشان گفت: «شَبّات برای انسان مقرر شده، نه انسان برای شَبّات.۲۸بنابراین، پسر‌انسان حتی صاحب شَبّات است.»


The Calling of the First Disciples

14After John was put in prison, Jesus went into Galilee, proclaiming the good news of God. 15"The time has come," he said. "The kingdom of God is near. Repent and believe the good news!"

16As Jesus walked beside the Sea of Galilee, he saw Simon and his brother Andrew casting a net into the lake, for they were fishermen. 17"Come, follow me," Jesus said, "and I will make you fishers of men." 18At once they left their nets and followed him.

19When he had gone a little farther, he saw James son of Zebedee and his brother John in a boat, preparing their nets. 20Without delay he called them, and they left their father Zebedee in the boat with the hired men and followed him.

Jesus Drives Out an Evil Spirit

21They went to Capernaum, and when the Sabbath came, Jesus went into the synagogue and began to teach. 22The people were amazed at his teaching, because he taught them as one who had authority, not as the teachers of the law. 23Just then a man in their synagogue who was possessed by an evil spirit cried out, 24"What do you want with us, Jesus of Nazareth? Have you come to destroy us? I know who you are—the Holy One of God!"

25"Be quiet!" said Jesus sternly. "Come out of him!" 26The evil spirit shook the man violently and came out of him with a shriek.

27The people were all so amazed that they asked each other, "What is this? A new teaching—and with authority! He even gives orders to evil spirits and they obey him." 28News about him spread quickly over the whole region of Galilee.

Jesus Heals Many

29As soon as they left the synagogue, they went with James and John to the home of Simon and Andrew. 30Simon's mother-in-law was in bed with a fever, and they told Jesus about her. 31So he went to her, took her hand and helped her up. The fever left her and she began to wait on them.

32That evening after sunset the people brought to Jesus all the sick and demon-possessed. 33The whole town gathered at the door, 34and Jesus healed many who had various diseases. He also drove out many demons, but he would not let the demons speak because they knew who he was.

Jesus Prays in a Solitary Place

35Very early in the morning, while it was still dark, Jesus got up, left the house and went off to a solitary place, where he prayed. 36Simon and his companions went to look for him, 37and when they found him, they exclaimed: "Everyone is looking for you!"

38Jesus replied, "Let us go some where else—to the nearby villages—so I can preach there also. That is why I have come." 39So he traveled throughout Galilee, preaching in their synagogues and driving out demons.

A Man With Leprosy

40A man with leprosy came to him and begged him on his knees, "If you are willing, you can make me clean."

41Filled with compassion, Jesus reached out his hand and touched the man. "I am willing," he said. "Be clean!" 42Immediately the leprosy left him and he was cured.

43Jesus sent him away at once with a strong warning: 44"See that you don't tell this to anyone. But go, show yourself to the priest and offer the sacrifices that Moses commanded for your cleansing, as a testimony to them." 45Instead he went out and began to talk freely, spreading the news. As a result, Jesus could no longer enter a town openly but stayed outside in lonely places. Yet the people still came to him from everywhere.

مرقس ١: ١۴- ۴۵

آغاز خدمت عیسی در جلیل

۱۴عیسی پس از گرفتار شدنِ یحیی به جلیل رفت. او بشارت خدا را اعلام می‌کرد۱۵و می‌گفت: «زمان به‌کمال رسیده و پادشاهی خدا نزدیک شده است. توبه کنید و به این بشارت ایمان آورید.»

نخستین شاگردان عیسی

مَرقُس ۱:‏۱۶-۲۰ - مَتّی ۴:‏۱۸-۲۲؛

لوقا ۵:‏۲-۱۱؛ یوحنا ۱:‏۳۵-۴۲

۱۶چون عیسی از کنارۀ دریای جلیل می‌گذشت، شَمعون و برادرش آندریاس را دید که تور به دریا می‌افکندند، زیرا ماهیگیر بودند.۱۷به آنان گفت: «از پی من آیید که شما را صیاد مردمان خواهم ساخت.»۱۸آنها بی‌درنگ تورهای خود را وانهادند و از پی او روانه شدند.۱۹چون کمی پیشتر رفت، یعقوب پسر زِبِدی و برادرش یوحنا را دید که در قایقی تورهای خود را آماده می‌کردند.۲۰بی‌درنگ ایشان را فراخواند. پس آنان پدر خود زِبِدی را با کارگران در قایق ترک گفتند و از پی او روانه شدند.

شفای مرد دیوزده

مَرقُس ۱:‏۲۱-۲۸ - لوقا ۴:‏۳۱-۳۷

۲۱آنها به کَفَرناحوم رفتند. چون روز شَبّات فرارسید، عیسی بی‌درنگ به کنیسه رفت و به تعلیم دادن پرداخت.۲۲مردم از تعلیم او در شگفت شدند، زیرا با اقتدار تعلیم می‌داد، نه همچون علمای دین.۲۳در آن هنگام، در کنیسۀ آنها مردی بود که روح پلید داشت. او فریاد برآورد:۲۴«ای عیسای ناصری، تو را با ما چه کار است؟ آیا آمده‌ای نابودمان کنی؟ می‌دانم کیستی! تو آن قدّوسِ خدایی!»۲۵عیسی او را نهیب زد و گفت: «خاموش باش و از او بیرون بیا!»۲۶آنگاه روح پلید آن مرد را سخت تکان داد و نعره‌زنان از او بیرون آمد.۲۷مردم همه چنان شگفتزده شده بودند که از یکدیگر می‌پرسیدند: «این چیست؟ تعلیمی جدید و با اقتدار! او حتی به ارواح پلید نیز فرمان می‌دهد و آنها اطاعتش می‌کنند.»۲۸پس دیری نپایید که آوازۀ او در سرتاسر سرزمین جلیل پیچید.

شفای مادرزن پِطرُس و بسیاری دیگر

مَرقُس ۱:‏۲۹-۳۱ - مَتّی ۸:‏۱۴ و ۱۵؛ لوقا ۴:‏۳۸ و ۳۹

مَرقُس ۱:‏۳۲-۳۴ - مَتّی ۸:‏۱۶ و ۱۷؛ لوقا ۴:‏۴۰ و ۴۱

۲۹چون عیسی کنیسه را ترک گفت، بی‌درنگ بهاتفاق یعقوب و یوحنا به خانۀ شَمعون و آندریاس رفت.۳۰مادرزن شَمعون تب داشت و در بستر بود. آنها بی‌درنگ عیسی را از حال وی آگاه ساختند.۳۱پس عیسی به بالین او رفت و دستش را گرفت و کمک کرد تا برخیزد. تب او قطع شد و مشغول پذیرایی از آنها گشت.

۳۲شامگاهان، پس از غروب آفتاب، همۀ بیماران و دیوزدگان را نزد عیسی آوردند.۳۳مردمان شهر همگی در برابر دَر گرد آمده بودند!۳۴عیسی بسیاری را که به بیماریهای گوناگون دچار بودند، شفا داد و نیز دیوهای بسیاری را بیرون راند، امّا نگذاشت دیوها سخنی بگویند، زیرا او را می‌شناختند.

دعای عیسی در خلوت

مَرقُس ۱:‏۳۵-۳۸ - لوقا ۴:‏۴۲ و ۴۳

۳۵بامدادان که هوا هنوز تاریک بود، عیسی برخاست و خانه را ترک کرده، به خلوتگاهی رفت و در آنجا به دعا مشغول شد.۳۶شَمعون و همراهانش به جستجوی او پرداختند.۳۷چون او را یافتند، به وی گفتند: «همه در جستجوی تو هستند!»۳۸عیسی ایشان را گفت: «بیایید به آبادیهای مجاور برویم تا در آنجا نیز موعظه کنم، زیرا برای همین آمده‌ام.»۳۹پس روانه شده، در سراسر جلیل در کنیسه‌های ایشان موعظه می‌کرد و دیوها را بیرون می‌راند.

شفای مرد جذامی

مَرقُس ۱:‏۴۰-۴۴ - مَتّی ۸:‏۲-۴؛ لوقا ۵:‏۱۲-۱۴

۴۰مردی جذامی نزد عیسی آمده، زانو زد و لابهکنان گفت: «اگر بخواهی، می‌توانی پاکم سازی.»۴۱عیسی با شفقت دست خود را دراز کرده، آن مرد را لمس نمود و گفت: «می‌خواهم، پاک شو!»۴۲در‌دم، جذامْ ترکش گفت و او پاک شد.۴۳عیسی بی‌درنگ او را مرخص کرد و با تأکید بسیار۴۴به وی فرمود: «آگاه باش که در این‌باره به کسی چیزی نگویی؛ بلکه برو و خود را به کاهن بنما و برای تطهیر خود، قربانیهایی را که موسی امر کرده است، تقدیم کن تا برای آنها گواهی باشد.»۴۵امّا آن مرد چون بیرون رفت، آزادانه در این‌باره سخن گفت و خبر آن را پخش کرد. از این‌رو عیسی دیگر نتوانست آشکارا به شهر درآید، بلکه در جاهای دورافتادهِ بیرون از شهر می‌ماند. با اینحال، مردم از همه‌جا نزد او می‌آمدند.


Mark 1

John the Baptist Prepares the Way

1The beginning of the gospel about Jesus Christ, the Son of God.

2It is written in Isaiah the prophet:

"I will send my messenger ahead of you,
who will prepare your way"
3"a voice of one calling in the desert,
'Prepare the way for the Lord,
make straight paths for him.' "4And so John came, baptizing in the desert region and preaching a baptism of repentance for the forgiveness of sins. 5The whole Judean countryside and all the people of Jerusalem went out to him. Confessing their sins, they were baptized by him in the Jordan River. 6John wore clothing made of camel's hair, with a leather belt around his waist, and he ate locusts and wild honey. 7And this was his message: "After me will come one

more powerful than I, the thongs of whose sandals I am not worthy to stoop down and untie. 8I baptize you with water, but he will baptize you with the Holy Spirit."

The Baptism and Temptation of Jesus

9At that time Jesus came from Nazareth in Galilee and was baptized by John in the Jordan. 10As Jesus was coming up out of the water, he saw heaven being torn open and the Spirit descending on him like a dove. 11And a voice came from heaven: "You are my Son, whom I love; with you I am well pleased."

12At once the Spirit sent him out into the desert, 13and he was in the desert forty days, being tempted by Satan. He was with the wild animals, and angels attended him.

مرقس ١

یحیی، هموارکنندۀ راه مسیح

مَرقُس ۱:‏۲-۸ - مَتّی ۳:‏۱-۱۱؛ لوقا ۳:‏۲-۱۶

۱آغاز بشارت دربارۀ عیسی مسیح، پسر خدا.

۲در کتاب اِشَعْیای نبی نوشته شده است:

«اینک رسول خود را پیشاپیش تو می‌فرستم،

که راهت را هموار خواهد کرد؛»

۳«ندای آن که در بیابان فریاد برمی‌آورد:

”راه را برای خداوند آماده کنید!

مسیر او را هموار سازید.“‌»

۴مطابق این نوشته، یحیای تعمیددهنده در بیابان ظهور کرده، به تعمیدِ توبه برای آمرزش گناهان موعظه می‌کرد.۵اهالی دیار یهودیه و مردمان اورشلیم، همگی نزد او می‌رفتند و به گناهان خود اعتراف کرده، در رود اردن از دست او تعمید می‌گرفتند.۶یحیی جامه از پشم شتر بر تن می‌کرد و کمربندی چرمین بر کمر می‌بست، و ملخ و عسل صحرایی می‌خورد.۷او موعظه می‌کرد و می‌گفت: «پس از من، کسی تواناتر از من خواهد آمد که من حتی شایسته نیستم خم شوم و بند کفشهایش را بگشایم.۸من شما را با آب تعمید داده‌ام، امّا او با روح‌القدس تعمیدتان خواهد داد.»

تعمید عیسی

مَرقُس ۱:‏۹-۱۱ - مَتّی ۳:‏۱۳-۱۷؛ لوقا ۳:‏۲۱ و ۲۲

۹در آن روزها، عیسی از ناصرۀ جلیل آمد و در رود اردن از دست یحیی تعمید گرفت.۱۰چون عیسی از آب برمی‌آمد، در‌‌دم دید که آسمان گشوده شده و روح همچون کبوتری بر او فرود می‌آید.۱۱و ندایی از آسمان دررسید که «تو پسر محبوب من هستی و من از تو خشنودم.»

عیسی در بوتۀ آزمایش

مَرقُس ۱:‏۱۲ و ۱۳ - مَتّی ۴:‏۱-۱۱؛ لوقا ۴:‏۱-۱۳

۱۲روح بی‌درنگ عیسی را به بیابان برد.۱۳عیسی چهل روز در بیابان بود و شیطان وسوسه‌اش می‌کرد. او با حیوانات وحشی به‌سر می‌برد و فرشتگان خدمتش می‌کردند