Monday, 24 December 2007

Mark 10


1Jesus then left that place and went into the region of Judea and across the Jordan. Again crowds of people came to him, and as was his custom, he taught them.

2Some Pharisees came and tested him by asking, "Is it lawful for a man to divorce his wife?"

3"What did Moses command you?" he replied.

4They said, "Moses permitted a man to write a certificate of divorce and send her away."

5"It was because your hearts were hard that Moses wrote you this law," Jesus replied. 6"But at the beginning of creation God 'made them male and female.' 7'For this reason a man will leave his father and mother and be united to his wife, 8and the two will become one flesh.' So they are no longer two, but one. 9Therefore what God has joined together, let man not separate."

10When they were in the house again, the disciples asked Jesus about this. 11He answered, "Anyone who divorces his wife and marries another woman commits adultery against her. 12And if she divorces her husband and marries another man, she commits adultery."

The Little Children and Jesus

13People were bringing little children to Jesus to have him touch them, but the disciples rebuked them. 14When Jesus saw this, he was indignant. He said to them, "Let the little children come to me, and do not hinder them, for the kingdom of God belongs to such as these. 15I tell you the truth, anyone who will not receive the kingdom of God like a little child will never enter it." 16And he took the children in his arms, put his hands on them and blessed them.

The Rich Young Man

17As Jesus started on his way, a man ran up to him and fell on his knees before him. "Good teacher," he asked, "what must I do to inherit eternal life?"

18"Why do you call me good?" Jesus answered. "No one is good—except God alone. 19You know the commandments: 'Do not murder, do not commit adultery, do not steal, do not give false testimony, do not defraud, honor your father and mother."

20"Teacher," he declared, "all these I have kept since I was a boy."

21Jesus looked at him and loved him. "One thing you lack," he said. "Go, sell everything you have and give to the poor, and you will have treasure in heaven. Then come, follow me."

22At this the man's face fell. He went away sad, because he had great wealth.

23Jesus looked ar

ound and said to his disciples, "How hard it is for the rich to enter the kingdom of God!"

24The disciples were amazed at his words. But Jesus said again, "Children, how hard it is to enter the kingdom of God! 25It is easier for a camel to go through the eye of a needle than for a rich man to enter the kingdom of God."

26The disciples were even more amazed, and said to each other, "Who then can be saved?"

27Jesus looked at them and said, "With man this is impossible, but not with God; all things are possible with God."

28Peter said to him, "We have left everything to follow you!"

29"I tell you the truth," Jesus replied, "no one who has left home or brothers or sisters or mother or father or children or fields for me and the gospel 30will fail to receive a hundred times as much in this present age (homes, brothers, sisters, mothers, children an

d fields—and with them, persecutions) and in the age to come, eternal life. 31But many who are first will be last, and the last first."

Jesus Again Predicts His Death

32They were on their way up to Jerusalem, with Jesus leading the way, and the disciples were astonished, while those who followed were afraid. Again he took the Twelve aside and told them what was going to happen to him. 33"We are going up to Jerusalem," he said, "and the Son of Man will be betrayed to the chief priests and teachers of the law. They will condemn him to death and will hand him over to the Gentiles, 34who will mock him and spit on him, flog him and kill him. Three days later he will rise."

The Re
quest of James and John

35Then James and John, the sons of Zebedee, came to him. "Teacher," they said, "we want you to do for us whatever we ask."

36"What do you want me to do for you?" he asked.

37They replied, "Let one of us sit at your right and the other at your left in your glory."

38"You don't know what you are asking," Jesus said. "Can you drink the cup I drink or be baptized with the baptism I am baptized with?"

39"We can," they answered. Jesus said to them, "You will drink the cup I drink and be baptized with the baptism I am baptized with,

40but to sit at my right or left is not for me to grant. These places belong to those for whom they have been prepared."

41When the ten heard about this, they became indignant with James and John. 42Jesus called them together and said, "You know that those who are regarded as rulers of the Gentiles lord it over them, and their high officials exercise authority over them. 43Not so with you. Instead, whoever wants to become great among you must be your servant, 44and whoever wants to be first must be slave of all. 45For even the Son of Man did not come to be served, but to serve, and to give his life as a ransom for many."

Blind Bartimaeus Receives His Sight


Then they came to Jericho. As Jesus and his disciples, together with a large crowd, were leaving the city, a blind man, Bartimaeus (that is, the Son of Timaeus), was sitting by the roadside begging. 47When he heard that it was Jesus of Nazareth, he began to shout, "Jesus, Son of David, have mercy on me!"

48Many rebuked him and told him to be quiet, but he shouted all the more, "Son of David, have mercy on me!"

49Jesus stopped and said, "Call him." So they called to the blind man, "Cheer up! On your feet! He's calling you." 50Throwing his cloak aside, he jumped to his feet and came to Jesus.

51"What do you want me to do for you?" Jesus asked him.
The blind man said, "Rabbi, I want to see."

52"Go," said Jesus, "your faith has healed you." Immediately he received his sight and followed Jesus along the road.

۱عیسی آن مکان را ترک کرد و به نواحی یهودیه و آن سوی رود اردن رفت. دیگربار جما

عتها نزد او گرد آمدند، و او بنا‌به روال همیشۀ خود، به آنها تعلیم می‌داد.

تعلیم دربارۀ ازدواج و طلاق

مَرقُس ۱۰:‏۱-۱۲ - مَتّی ۱۹:‏۱-۹

۲شماری از فَریسیان نزدش آمدند و برای آزمایش از او پرسیدند: «آیا جایز است که مرد زن خود را طلاق دهد؟»۳عیسی در پاسخ گفت: «موسی چه حکمی به شما داده است؟»۴گفتند: «موسی اجازه داده که مرد طلاقنامه‌ای بنویسد و زن خود را رها کند.»۵عیسی به آنها فرمود: «موسی به‌سبب سختدلی شما این حکم را برایتان نوشت.۶امّا از آغاز خلقت، خدا ”ایشان را مرد و زن آفرید.“۷و ”از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک گ

فته، به زن خویش خواهد پیوست،۸و آن دو یک تن خواهند شد.“ بنابراین، از آن پس دیگر دو نیستند، بلکه یک تن می‌باشند.۹پس آنچه را خدا پیوست، انسان جدا نسازد.»

۱۰چون در خانه بودند، شاگردان دیگربار دربارۀ این موضوع از عیسی سؤال کردند.۱۱عیسی فرمود: «هر‌که زن خود را طلاق دهد و زنی دیگر اختیار کند، نسبت به زن خود مرتکب زنا شده است.۱۲و اگر زنی از شوهر خود طلاق گیرد و شوهری دیگر اختیار کند، مرتکب زنا شده است.»

عیسی و کودکان

مَرقُس ۱۰:‏۱۳-۱۶ - مَتّی ۱۹:‏۱۳-۱۵؛ لوقا ۱۸:‏۱۵-۱۷

۱۳مردم کودکان را نزد عیسی آوردند تا بر آنها دست بگذارد. امّا شاگردان مردم را برای این کار س

رزنش کردند.۱۴عیسی چون این را دید، خشمگین شد و به شاگردان خود گفت: «بگذارید کودکان نزد من آیند؛ آنان را بازمدارید، زیرا پادشاهی خدا از آن چنین‌کسان است.۱۵آمین، به شما می‌گویم، هر‌که پادشاهی خدا را همچون کودکی نپذیرد، هرگز بدان راه نخواهد یافت.»۱۶آنگاه کودکان را در آغوش کشیده، بر آنان دست نهاد و ایشان را برکت داد.

جوان ثروتمند

مَرقُس ۱۰:‏۱۷-۳۱ - مَتّی ۱۹:‏۱۶-۳۰؛ لوقا ۱۸:‏۱۸-۳۰

۱۷چون عیسی به‌راه افتاد، مردی دوان‌دوان آمده، در برابرش زانو زد و پرسید: «استاد نیکو، چه کنم تا وارث حیات جاویدان شوم؟»۱۸عیسی پاسخ داد: «چرا مرا نیکو می‌خوانی؟ هیچ‌کس نیکو نیست جز خدا فقط.۱۹احکام را می‌دانی: ”قتل مکن، زنا مکن، دزدی مکن، شهادت دروغ مده، فریبکاری مکن، پدر و مادر خود را گرامی‌دار.“»۲۰آن مرد در پاسخ گفت: «استاد، همۀ اینها را از کودکی به‌جا آورده‌ام.»۲۱عیسی به او نگریسته، محبتش کرد و گفت: «تو را یک چیز کم است؛ برو آنچه داری بفروش و بهایش را به تنگدستان بده که در آسمان گنج خواهی داشت. آنگاه بیا و از من پیروی کن.»۲۲مرد از این سخن نومید شد و اندوهگین از آنجا رفت، زیرا ثروت بسیار داشت.

۲۳عیسی به اطراف نگریسته، به شاگردان خود گفت: «چه دشوار است راهیابی ثروتمندان به پادشاهی خدا!»۲۴شاگردان از سخنان او در شگفت شدند. امّا عیسی بار دیگر به آنها گفت: «ای فرزندان، راه‌یافتن به پادشاهی خدا چه دشوار است!۲۵گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از راهیابی شخص ثروتمند به پادشاهی خدا.»۲۶شاگردان که بسیار شگفتزده بودند، به یکدیگر می‌گفتند: «پس چه کسی می‌تواند نجات یابد؟»۲۷عیسی بدیشان چشم دوخت و گفت: «برای انسان ناممکن است، امّا برای خدا چنین نیست؛ زیرا همه‌چیز برای خدا ممکن است.»

۲۸آنگاه پِطرُس سخن آغاز کرد و گفت: «اینک ما همه‌چیز را ترک گفته‌ایم و از تو پیروی می‌کنیم.»۲۹عیسی فرمود: «آمین، به شما می‌گویم، کسی نیست که به‌خاطر من و به‌خاطر انجیل، خانه یا برادران یا خواهران یا مادر یا پدر یا فرزندان یا املاک خود را ترک کرده باشد،۳۰و در این عصر صد برابر بیشتر خانه‌ها و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاک - و همراه آن، آزارها - به‌دست نیاورد، و در عصر آینده نیز از حیات جاویدان بهره‌مند نگردد.۳۱امّا بسیاری که اوّلین هستند آخرین خواهند شد، و آخرینها اوّلین!»

پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود

مَرقُس ۱۰:‏۳۲-۳۴ - مَتّی ۲۰:‏۱۷-۱۹؛ لوقا ۱۸:‏۳۱-۳۳

۳۲آنان در راه اورشلیم بودند و عیسی پیشاپیش ایشان راه می‌پیمود. شاگردان در شگفت بودند و کسانی که از پی آنها می‌رفتند، هراسان. عیسی دیگربار آن دوازده تن را به کناری برد و آنچه را می‌بایست بر او بگذرد، برایشان بیان کرد.۳۳فرمود: «اینک به اورشلیم می‌رویم. در آنجا پسر‌انسان را به سران کاهنان و علمای دین تسلیم خواهند کرد. آنان او را به مرگ محکوم خواهند نمود و به غیریهودیان خواهند سپرد.۳۴ایشان استهزایش کرده، آبِدهان بر وی خواهند انداخت و تازیانه‌اش زده، خواهند کشت. امّا پس از سه روز بر‌خواهد خاست.»

درخواست یعقوب و یوحنا

مَرقُس ۱۰:‏۳۵-۴۵ - مَتّی ۲۰:‏۲۰-۲۸

۳۵یعقوب و یوحنا پسران زِبِدی نزد او آمدند و گفتند: «استاد، تقاضا داریم آنچه از تو می‌خواهیم، برایمان به‌جای آوری!»۳۶بدیشان گفت: «چه می‌خواهید برایتان بکنم؟»۳۷گفتند: «عطا فرما که در جلال تو، یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ تو بنشینیم.»۳۸عیسی به آنها فرمود: «شما نمی‌دانید چه می‌خواهید. آیا می‌توانید از جامی که من می‌نوشم، بنوشید و تعمیدی را که من می‌گیرم، بگیرید؟»۳۹گفتند: «آری، می‌توانیم.» عیسی فرمود: «شکی نیست که از جامی که من می‌نوشم، خواهید نوشید و تعمیدی را که من می‌گیرم، خواهید گرفت.۴۰امّا بدانید که نشستن بر جانب راست و چپ من، در اختیار من نیست تا آن را به کسی ببخشم. این جایگاه از آنِ کسانی است که برایشان فراهم شده است.»

۴۱چون ده شاگرد دیگر از این امر آگاه شدند، بر یعقوب و یوحنا خشم گرفتند.۴۲عیسی ایشان را فراخواند و گفت: «شما می‌دانید آنان که حاکمانِ دیگر قومها شمرده می‌شوند بر ایشان سروری می‌کنند و بزرگانشان بر ایشان فرمان می‌رانند.۴۳امّا در میان شما چنین نباشد. هر‌که می‌خواهد در میان شما بزرگ باشد، باید خادم شما شود.۴۴و هر‌که می‌خواهد در میان شما اوّل باشد، باید غلام همه گردد.۴۵چنانکه پسر‌انسان نیز نیامد تا خدمتش کنند، بلکه آمد تا خدمت کند و جانش را چون بهای رهایی به‌عوض بسیاری بدهد.»

شفای بارتیمائوس کور

مَرقُس ۱۰:‏۴۶-۵۲ - مَتّی ۲۰:‏۲۹-۳۴؛ لوقا ۱۸:‏۳۵-۴۳

۴۶آنگاه به اَریحا آمدند. و چون عیسی با شاگردان خود و جمعیتی انبوه اَریحا را ترک می‌گفت، گدایی کور به نام بارتیمائوس، پسر تیمائوس، در کنار راه نشسته بود.۴۷چون شنید که عیسای ناصری است، فریاد برکشید که: «ای عیسی، پسر داوود، بر من رحم کن!»۴۸بسیاری از مردم بر او عتاب کردند که خاموش شود، امّا او بیشتر فریاد می‌زد: «ای پسر داوود، بر من رحم کن!»۴۹عیسی ایستاد و فرمود: «او را فراخوانید.» پس آن مرد کور را فراخوانده، به وی گفتند: «دل قوی‌دار! برخیز که تو را می‌خواند.»۵۰او بی‌درنگ عبای خود را به‌کناری انداخته، از جای برجست و نزد عیسی آمد.۵۱عیسی از او پرسید: «چه می‌خواهی برایت بکنم؟» پاسخ داد: «استاد، می‌خواهم بینا شوم.»۵۲عیسی به او فرمود: «برو که ایمانت تو را شفا داده است.» آن مرد، در‌دم بینایی خود را بازیافت و از پی عیسی در راه روانه شد

No comments: